موسیقی درمانی و تاثیر آن در درمان بیماریها
در دنیای پرشتاب امروز، دنیایی که بدخوابی، استرس و سبک زندگی شتاب زده امری عادی محسوب میشود، "موسیقی درمانی" و به عبارتی دیگر بهکارگیری موسیقی برای بهبود موقعیتهای مختلف، رویکردی بسیار جالب میتواند باشد.
موسیقی درمانی یکی از جلوههای کاربردی موسیقی در زندگی عموم است و آشنایی با این رشته میتواند استنباط و انتظار عموم از موسیقی را ارتقاء بخشد و ذهن را به سوی کاربرد گسترده آن متوجه کند.
ارتقای درک علمی از موسیقی و ترمیم فرهنگ شنیدن موسیقی باعث میشود درک موسیقی از گردونه محدود احساس فراتر رود و بر فضای گسترده و فکورانه آن افزوده شود به گونهای که فرد موسیقی را عمیقا بفهمد و به خوبی در اختیار گیرد.
موسیقی درمانی در درمان افرادی که دچار ناتوانیهای مختلفی از جمله عقب ماندگی ذهنی، تاخیر یافتگی رشدی، معلولیت جسمی، بیماری روانی و دیگر مشکلات بودهاند، نتیجه موفقیتآمیزی داشته است.
موسیقی درمانگر، اهداف و مقاصد را بر اساس نیازهای خاص درمانجو دنبال میکند و برای پیشبرد این اهداف از شیوههای گوناگونی استفاده میشود برای مثال، آواز خواندن میتواند به افراد مبتلا به بیماری آلزایمر کمک کند تا حافظه دراز مدت خود را به کار اندازند.
نواختن آلات موسیقی با همسالان یا فرد یا افراد درمانگر، میتواند مهارتهای میان فردی و یا قدرت برقراری ارتباط با دیگران را افزایش دهد و کارکردهای اجتماعی را بهبود بخشد. از همه مهمتر اینکه افراد احساساتشان را در روشی مطمئن و لذتبخش بوسیله نواختن موسیقی، گوش کردن به موسیقی و حرکات موزون و هماهنگ با موسیقی بیان میکنند.
موسیقی میتواند استرس را کاهش دهد. به عنوان مثال، برای مقابله با هراس از صحبت در مقابل دیگران و ترس از روبرو شدن با شخصیتهای با نفوذ میتوان از واکنشهایی که با موسیقی راک تهییج شده است استفاده کرد.
طبیعی است که سلیقه شخصی روی عکسالعمل شنونده نسبت به موسیقی، اثر دارد از این رو باید برای استفاده بهینه از موسیقی درمانی جهت کاهش تنش و استرس، سلیقه شخصی افراد در نظر گرفته شود.
هرچند استفاده از موسیقی آرامبخش یا محرک میتواند در موارد مختلف مفید باشد، اما در عین حال موسیقی دارای ظرایفی است که عکسالعملهای پیش بینی نشدهای را در بعضی افراد بیدار میکند.
به عنوان مثال موسیقی ریتمیک آرام که در موارد عادی نوعی موسیقی آرامبخش محسوب میشود میتواند برای در بعضی شنوندهها احساسی غریب و یا ترس آور ایجاد کند.
دکتر "علی زادهمحمدی" رئیس انجمن موسیقی درمانی ایران در تعریف موسیقی درمانی میگوید، "موسیقی درمانی، استفاده تجویز شده و سازمان یافته از موسیقی یا فعالیتهای آن برای تغییر حالات ناسازگار زیر نظر موسیقی درمانگر برای کمک به مراجعین در رسیدن به اهداف درمانی است."
این متخصص موسیقی درمانی میگوید موسیقی درمانی وسیله سرگرمی و بازی نیست بلکه عامل اصلاحکننده تجویز شدهای است که به بهبود سازگاری رفتار و حالات کمک میکند.
در پنجاه سال گذشته تحقیقات بسیار زیادی انجام شده است که نشان میدهد موسیقی روی بسیاری از بیماریها از جمله ناراحتیهای تنفسی، بیماریهای قلبی، دردهای کلیوی، بیماریهای کودکان، ناراحتیهای قبل و بعد از جراحی، دردهای زایمان ، کما، سوختگی و عوارض سرطان اثر دارد.
بیشتر مادران هنگام بارداری نگران وضعیت خود هستند این نگرانیها اگر چه بیشتر در اثر خیال و تصورهای شخصی است اما از تنش و نگرانی آن نمیتوان چشمپوشی کرد و خواهناخواه مادر را دچار ناآرامی میکند.
پزشکان برای تقویت آرامش مادران همواره روشهای غیردارویی را توصیه میکنند روشهایی که کمک میکند تا از تشویش و نگرانی مادر کاسته شود که تمرینهای "تن آرامی" Relaxationاز جمله مهمترین این روشها است.
دکتر زادهمحمدی در این خصوص میگوید استفاده از موسیقی آرامبخش همراه با تمرینهای تنآرامی توام با تصور هدایت شده، روش رایجی برای تقویت آرامش مادران است.
خواندن ترانهها و انجام بعضی از تمرینها موجب میشود که مادر آرامش پیدا کرده و خاطره مثبتی از اتاق عمل دریافت کند.
به گفته کارشناسان، موسیقی در درمان برخی از بیماریهای روانی، افسردگی، میگرن، سردردهای عصبی واضطراب موثر است.
اوج انتقال احساسات و تاثیرات در موسیقی نهفته است و یک موسیقی واقعی و خوب میتواند بر لایههای وجودی فرد اثر بگذارد و به زندگی انسان معنا و جهت ببخشد.
برخی آزمایشها نشان داده است افرادی که بعد از عمل جراحی برایشان موسیقی پخش میشود، تحمل درد بیشتری دارند و برای تسکین درد خود کمتر تقاضای مسکن میکنند.
دکتر "غفار ملک خسروی" روانشناس و دبیر انجمن موسیقی درمانی نیز با اشاره به این که اضطراب و افسردگی پایه و اساس بسیاری از بیماریهای جسمی و روانی هستند، گفت بر اساس تحقیقات مختلفی که تا به حال صورت گرفته، با استفاده از موسیقی درمانی و تمرین تنآرامی استرس و افسردگی کاهش مییابد و در پی آن از شدت بیماریهای جسمی و روانی فرد هم کاسته میشود.
وی میگوید در مورد بیماریهایی همچون میگرن که ارتباط مستقیمی با میزان اضطراب و استرس وارده به افراد دارد، با کمک موسیقی میتوان در جهت کاهش استرس و در نتیجه کاهش شدت دردهای میگرنی گام برداشت.
زمانی که انسان درد دارد آستانه تحمل او پایین میآید و به عبارتی حساستر میشود در اینجا موسیقی و تمرین تن آرامی میتواند منجر به ایجاد آرامش در فرد شود.
به گفته این متخصص موسیقی درمانی تاکید بر این نکته مهم است که موسیقی به تنهایی کار درمانی نمیکند بلکه به عنوان یک روش حمایتی، در بالا بردن کیفیت سلامت روانی و جسمی افراد کمک میکند.
به کار بردن موسیقی در بیمارستانها، رستورانها، پارکها و ... در ایجاد آرامش و احساس خوشایند در افراد موثر است.
انواع موسیقی برای کمک به حل مشکلات مختلف، موسیقیها یا سازهای مختلفی وجود دارد که درمانگر آن را بر اساس شناخت مشکل در بیمار با هدف کم کردن یک مشکل خاص، انتخاب میکند.
دکتر ملکخسروی میگوید به عنوان مثال اگر فردی مضطرب است این فرد در درجه اول به آرامش نیاز دارد و برای او از یک موسیقی آرامبخش که ریتم کمتری دارد و فواصل گامها هم در آن کم است استفاده میشود.
موسیقی به دلیل جذاب بودن میتواند در وجود همه کس و در سطوح و واکنشهای مختلف بدنی و روانی به راحتی و با احساس خوشایندی نفوذ کند.
وقتی برنامههای موسیقی درمانی میتواند بر بیمارانی که در حالت بیهوشی کامل به سر میبرند اثر بگذارد، طبیعی است که تاثیر آن بر بیماریهای ساده بیشتر است.
از نظر پزشکی یک بیمار وقتی در بیهوشی کامل به سر میبرد و علایم حیاتی او به کمترین حد میرسد در بدترین شرایط قرار دارد (اغماء) در چنین حالتی موسیقی درمانی توانسته است در حد هر چند اندک، ارتباط و حیات روانی و جسمانی را به بیمار بازگرداند.
علت تاثیر موسیقی درمانی روی بعضی از علایم بیماریهای مزمن و حاد پزشکی، جذاب بودن ذاتی و نیروی محرک و قوی آن است.
در سالهای اخیر در آمریکا از موسیقی به عنوان داروی پیشگیری و تقویت کننده سلامت و شخصیت استفاده میشود و به نظر میرسد که موسیقی باعث تجدید حیات میشود بعد از آمریکا پیشرفت سریع موسیقی درمانی در انگلستان بوده است.
من همسر دوم بودم و چاره ای نداشتم
زمین یخزده و لیز بود، ولی برای من که می خواستم دقایقی دیگر خودم را زیر یک ماشین پرتاپ کنم و از این زندگی سراسر رنج خلاص شوم، فرقی نمی کرد که بشدت زمین بخورم. سرم را به طرف راست گرداندم. باد سردی به صورتم خورد. ماشینی از دور می آمد. نور چراغهایش هیچ امیدی را در دلم زنده نمی کرد. جز به مرگ به چیز دیگری فکر نمی کردم، البته تنها نگرانی ام دخترک چهار ساله ام -شیرین- بود که او را به عمه اش سپرده بودم و نمی دانستم بعد از مرگم چه بلایی سرش می آید. ماشین که نزدیکتر شد، خیز برداشتم، اشهدم را گفتم و ناگهان خودم را جلوی ماشین انداختم. محکم به آسفالت سرد و خیس خوردم و صدای گوش خراش ترمز ماشین را شنیدم، اما گذشتن چرخ های آن را از روی بدنم احساس نکردم. یعنی به همین راحتی و بدون درد مرده بودم؟اما نه...بدنم داغ بود، نفس می کشیدم و هنوز می توانستم بخاری را که از بیرون آمدن نفسهایم درست می شد،ببینم. راننده از ماشین بیرون آمد و سراسیمه خود را به بالای سرم رساند و گفت:
خانم،خانم...این چه کاری بود که کردی؟ نزدیک بود مرا و خودت را بدبخت کنی... پاشو...پاشو... پاشوببینم...
سر که برگرداندم ماشین را دو – سه متر آن طرفتر دیدم. پس نقشه ام نگرفته بود. زور به وسط خیابان پریده بودم و نتوانسته بودم مرگ را به آغوش بگیرم. مرد که سی و هفت-هشت سال بیشتر نداشت، گوشه آستینم را کشید و گفت:
پاشو خانم، پاشو الان مردم جمع می شوند و فکر می کنند واقعاً من به شما زده ام.
بلند شدم. مانتو و دستهایم خیس شده بود. لجم گرفته بود در ماشین را باز کرد و گفت:
بنشین توی ماشین گرم می شوی. بخاری روشن است.
بی اراده حرفش را پذیرفتم و روی صندلی جلو نشستم و دستهایم را مقابل بخاری گرفتم. در یک لحظه گرمای دلپذیری به بدنم دوید و از اینکه می خواستم خودم را بکشم، خنده ام گرفت، اما این فقط برای یک لحظه بود و دوباره آرزو کردم ای کاش می مردم. مرد راه افتاد و گفت:
خدا را شکر که خیابان خلوت بود و کسی متوجه نشد.حوصله دردسر ندارم. خب، شما که جوانی و هزار آرزو داری، چرا می خواستی خودت را بکشی؟
جوابش را ندادم،حرفی برای گفتن نداشتم.نیم نگاهی به من انداخت و گفت:
حداقل به خاطر دردسری که می خواستی برایم بتراشی حرف بزن!می دانی اگر تو را زیر می گرفتم چی مشد؟ تو خلاص می شدی و من زندانی...آخر باید چه طوری ثابت می کردم که تو می خواستی خودت را بکشی؟
نگاهش کردم و گفتم: فکر اینجا را هم کرده بودم. سپس از جیب مانتویم نامه ای را درآوردم و گفتم:
توی این نوشته ام که قصد خود کشی داشته ام و راننده مقصر نیست.
لبخندی زد و گفت:
یعنی واقعاً می خواهی خودت را بکشی؟اخر چرا؟
خب حداقل سرگذشتت را برایم تعریف کن، بعد خودم تو را میکشم. این بار وقتی خودت را جلوی ماشینم پرت کردی اصلاً ترمز نمی کنم.
از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت وآرام گفتم؟
واقعاً...؟
مکثی کرد و در حالی که لبخندی تحویلم می داد، گفت؟
اگر انگیزه ات قوی بود و هیچ راه حلی جز خودکشی نداشتی، آره...خب، حالا بگو ببینم چرا از زندگی سیر شده ای؟
و من بدون اینکه روبه رو را نگاه کنم چشم به دستهایم دوختم و گفتم:
پنج سال قبل وقتی فقط هفده سال داشتم به اصرار پدر و مادرم با جبار ازدواج کردم. او دوازده سال از من بزرگتر بود.یکی- دو سال اول زندگی مشکل چندانی نداشتیم، جز اینکه غیبت های طولانی او مشکوک بود. گاهی می رفت و ده- پانزده روز پیدایش نمی شد. دخترم که بدنیا آمد، سعی کردم دلگرم تر با جبار ادامه بدهم، اما یک روز خبر آوردند که او را دستگیر کرده اند. جبار عضو یک گروه قاچاق مواد مخدر بود و در دادگاه به بیست سال حبس محکوم شد . به انتظار او ماندن جایز نبود، بنابراین تقاضای طلاق دادم و مهریه ام را بخشیدم و خلاص شدم. غافل از اینکه این تازه اول بدبختی های من است. یک زن جوان بیست ساله با یک دختر دو ساله پیش هیچکس جا نداشت. مردم هر روز شایعه جدیدی درست می کردندتا آنجا که مرا هم قاچاقچی جلوه دادند. این حرف ها باعث شد هیچ کس برای خواستگاری از من قدم جلو نگذارد، مگر آدم های مسن یا هوسباز.
پدر مادرو هر روز به من فشار می آوردند که تکلیفم را روشن کنم. نه حوصله مرا داشتند، نه حوصله دخترکم را. جلو چشمم او را کتک می زدند و من نمی توانستم حرفی بزنم. جرات نداشتم پایم را از خانه بیرون بگذارم تا اینکه چند وقت قبل پدرم بعد از کلی مقدمه چینی گفت:
آقا رئوف از تو خواستگاری کرده...درست است که سنی از او گذشته، اما دنیا دیده و سالم است و می تواند سایه سرت باشد.
از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم. آقا رئوف بقال سر کوچه مان است و حداقل سی سال از من بزرگتر است، یعنی تقریباً همسن پدرم.
پدر، آخر من کجا و آقا رئوف کجا ؟
دهانت را ببند دختر! تا آخر عمر که نمی توانی بی شوهر بمانی؟
دلم را به دریا زدم و با خود گفتم شاید ازدواج با آقا رئوف از ماندن در خانه پدر و تحقیر شدن بهتر باشد، اما وقتی رضایتم را اعلام کردم، پدرم گفت:
راستی، او تو را بدون دخترت می خواهد.
پس شیرین را چکار کنم؟
نمی دانم...تحویل خانواده پدرش بده! مگر نمی گویی عمه وکوچکش او را خیلی دوست دارد؟
اما...او پاره تن من است. او دختر من است. اگر سایه مادر بالا سرش نباشد معلوم نیست توی این جامعه چه بر سرش بیاید...
اما پدرم فقط حرف خودش را می زد. او می خواست زودتر از دست من خلاص شود. این بود که تصمیم گرفتم خودم را از این زندگی تلخ و طاقت فرسا نجات دهم...شیرین را به بهانه اینکه به مسافرت چند روزه می روم به عمه کوچکش سپردم و...
راننده ماشین که حالا می دانستم مهندس است و نامش مهرداد، گفت:
با مرگ می خواستی خودت را نجات دهی؟، خب، آن وقت تکلیف شیرین چی می شد؟ آهی کشیدم و گفتم ؟
چارۀ دیگری هم داشتم؟
آره همه درها که بسته نیست..مثلاً
حرفش را ادامه نداد. ماشین را کنار خیابان پارک کرد و دو لیوان شیر کاکائو داغ خرید و دوباره پشت فرمان نشست. یکی را به دست من داد و گفت:
مثلاً می توانی با یک ازدواج موقت فکر کنی و وقتی از طرف مقابل شناخت کافی به دست آوردی، به عقد دائم او در بیایی.
جرعه ای از شیر کاکائو را نوشیدم و گفتم:
نه، ازدواج موقت یعنی در به دری...تا به حال نشنیده ام چنین ازدواج هایی ختم به خیر شده باشدو در حالی که لیوان یک بار مصرف را در مشتش می شکست گفت:
ببین...راستی اسمت چی بود؟
سودابه...
ببین سودابه... من مجبورم در ماه چند روز به خاطر ماموریت به تهران بیایم.من زن و بچه دارم. از زندگی ام هم راضی ام...اما به خاطر خدا راضی ام با تو به طور موقت ازدواج کنم، به این شرط که برایت آپارتمانی اجاره کنم و خرجی ات را هم بدهم و در ماه چند روز پیش تو باشم.
فکر کردم و گفتم:
این وضع تا کی ادامه پیدا خواهد کرد؟
تا وقتی که تو بخواهی و قبول کنی به عقد دائم من در بیایی.
با خوشحالی گفتم:
دخترم را هم قبول خواهی کرد؟
آره...
اما خانواده ام با عقد موقت راضی نیستند.
به محضردار پول می دهم و می گویم نقش بازی کند و طوری وانمود کند که انگار به عقد دائم هم در آمده ایم...کاری به کار اینها نداشته باش!
و من احمق هم پذیرفتم...
مهرداد فقط دو ماه کرایه آپارتمان را داد و خرجم را کشید و بعد از آن انگار از من سیر شد که گفت:
بهتر است کاری دست و پا کنی، چون می ترسم حقوقم برای دو خانواده کفاف ندهد.
به این نیت که کمک خرج او باشم دنبال کار گشتم و در یک شرکت خصوصی به عنوان منشی مشغول شدم، اما حقوقم به اندازه ای بود که می توانستم پول مهد شیرین . کرایه ماشین و نهار را بپردازم، در حالی که مهرداد توقع داشت کرایه خانه را هم من بدهم.
خب، اگر قرار باشد کرایه خانه را هم بدهم، چه احتیاجی به تو دارم؟
مهرداد خندید و گفت:
من سایه سرت هستم.تا موقعی که می دانند شوهر داری جرات نمی کنند چپ نگاهت کنند. مثل اینکه فراموش کرده ای از دست خانواده ات و اطرافیان می خواستی خودت را بکشی...
مدتی دندان به جگر گذاشتم تا اینکه از مهرداد بار دار شدم. او خیلی ناراحت شد و گفت:
بچه را سقط کن!
چرا؟ مگر تو قصد ازدواج دائم با مرا نداری؟
نه...چون راستش وقتی خوب فکر کردم، دیدم امثال تو در همین تهران فراوانند و من برای اینکه ثواب بیشتری ببرم می توانم چند نفر دیگر راتحت پوشش خود بگیرم. ازدواج موقت بهترین راه است. بعضی زنان بیوه و مطلقه فقط حاضرند سایه یک مرد بالا سرشان باشد. نه توقع خرجی دارند و نه آپارتمان...
حالم از تو بهم می خورد وهرداد...برو گم شو!
و او رفت، بدون اینکه حتی کوچکترین آدرسی از او داشته باشم . بچه ام به دنیا آمده...مهلت عقد موقت به پایان رسیده و من مانده ام و یک بچه بی شناسنامه...نمی دانم...نمی دانم چه کنم؟... ای کاش ان شب مهرداد کمی دیرتر ترمز گرفته بود و من زیر چرخ های ماشینش له شده بودم. کاش از او بچه دار نمی شدم.
نظریۀ روانشناسی این ماجرا:
هر مشکلی هر چند سخت راه حلی دارد که با تکیه بر عقل و تدبیر و با مشورت می توان به آن رسید. سودابه به جای اینکه مشکل خود را ریشه یابی کند و در پی حل منطقی ان بر آید ، شتابزذه و احساسی تصمیم گرفت و بدترین راه یعنی خود کشی را انتخاب کرد که نه از لحاظ شرعی و نه از لحاظ اجتماع پسندیده است. سودابه در مرحله دوم نیز شتابزده عمل کرد و بی هیچ فکری به عقد موقت مهرداد درآمد و با صحنه سازی، خانواده خود را فریب داد. کسی که راه درست و صحیح را برای حل مشکلات انتخاب نمی کند، نباید انتظار موفقیت داشته باشد.
/strong>«طلاق خاموش»، «طلاق روانى» و یا همان «طلاق عاطفى» واژه اى است که در زندگى مدرن امروز بسیار به گوش مى خورد آنگونه که گاهى فکر مى کنیم تمام زیبایى زندگى مشترک در روزهاى اول آن خلاصه شده است. یعنى درست تا وقتى که هر دو طرف براى هم تازگى دارند و به هرنحوى در صدد جلب رضایت هم هستند اما با گذشت زمان و سایه انداختن سختى ها و مشکلات بر زندگى، بى تفاوتى و بى روحى بر زندگى حاکم مى شود و آن وقت است که طلاق عاطفى صورت مى گیرد. /font>* جدایى زیر یک سقف طلاق خاموش یا همان طلاق عاطفى، نوعى از جدایى است که در آن زن و شوهر اگرچه با هم زیر یک سقف زندگى مى کنند اما هیچ مهر و محبت و عاطفه اى بین آنها حاکم نیست، در این نوع زندگى، تنها چیزى که زوجین را به هم متصل مى کند قراردادى است که در ابتداى زندگى آن را پذیرفته اند، قراردادى که معمولاً هر دو طرف در زمان امضاى بند بند موارد آن، مهر و محبتى را در دل احساس کرده اند اما پس از گذشت سالها، اکنون همین رابطه شیرین و گرم به سردى و خاموشى گراییده است.
/td>/tr>/tbody>/table>"نقش ما در زندگی هر چه باشد و در هر کجا که زندگی کنیم، باید بدانیم که هماینک همگی ما با "اچ.آی.وی" زندگی میکنیم و همگی ما تحت تاثیر آن هستیم و همگی ما باید مسوولیت برای پاسخگویی را بپذیریم" | طلاق عاطفی» شوهرکشی می آورد | |
|
پدید ه یی که در غرب کشور بیداد می کند ...
خودت را تا صبح می کشی !
گروه ویژه – غروب بود ، آبانماه هم بود ، گورستان پر از سرما و نیستی بود. ناله های سوزناک زنی از مرده شور خانه می آمد که حوصله مردها را سرمی برد . مضطرب بودند ، زیر لب چیزی می گفتند و دود سیگارشان را در نگاه یخ زده یکدیگر می ریختند . پیر مردها نزدیک در مرده شور خانه نشسته بودند و آرام با یکدیگر صحبت می کردند و گاهی با شیون و ناله های زن ، سرشان را از روی ناراحتی تکان می دادند . زنی از مرده شور خانه بیرون آمد . خم شد و در گوش یکی از پیرمردها چیزی گفت بقیه کنجکاو به آنها نگاه می کردند . زن پیامش را رساند و بالای سر پیرمرد به انتظار پاسخ ایستاد ، چهره پیرمرد در هم رفته بود ، رو به پیرمردی که نگاه منتظرش را به او دوخته بود گفت : (( میگن نمی شه میت رو شست ، چی کار کنیم )) پیرمرد که سرش را برای شنیدن جلوتر برده بود به حالت اولش برگشت و گفت : (( زود کفنش کننند کار تمام شود ، خدا از سر تقصیراتش بگذرد ! )) زن به مرده شور خانه برگشت ناله ای که از مرده شور خانه می آمد سوزناک تر شد . مردها بیشتر احساس ترس کردند ، طاقت تحمل خشم سرد گورستان ر انداشتند . تا اینکه جنازه را بیرون آوردند ، چهارزن میانسال چهار گوشه تابوت را گرفته بودند و زن جوانی پشت سر آنها با ناله های آشنای خود می آمد . مردها بلند شدند ، آخرین پک ها را به سیگارشان زدند ، تابوت را از زنها گرفتند و برای نماز جلوی مرده شور خانه گذاشتند ، دو نفر از آنها رفتند تا سید پیری را که از زور سرما به داخل اتومبیل پناه برده بود بیاورند ، پیرمرد عصا زنان آمد . جلوی تابوت ایستاد و پیش از آنکه نیت کند ، سرش ر ابرگرداند و داد زد : (( گفتید زن است )) ، (( بله )) سید غریبه یی بود ، (( میرزا مروت )) حاضر نشده بود برای میت دختری که از خانه فرار کرده و خودش را آتش زده بود نماز بخواند .
پیرمرد بی خبر از همه جا نماز میت را خواند . سپس مردها تند دست به کار شدند و جنازه ریحانه را با عجله درقبرکم عمقی که ناشیانه کنده شده بود قرار دادند . ناله ها ی زن جوان شدت گرفته بود زن های دیگر او را احاطه کرده بودند تا مزاحم کار مردها نشود ، گویی همگی عجله داشتند تا پرده آخر یک تراژدی را هر چه زودتر تمام کنند ، بخاطر همین بود که مردها در ریختن خاک بر یکدیگر پیشی می گرفتند . پس از اتمام کاربا قدم های تند و تنی خسته برگشتند ، گویی بار سنگینی را از دوششان برداشته بودند ، همه چیز تمام شده بود آبروی ریخته شده را خاک کرده بودند ، انگار اصلا ریحانه یی وجود نداشته است ، دختری که تا دیروز از هر انگشتش هزار هنر می بارید ، انگشتانی که در آتش جهل مردمان عجول سوخت ، نفرین بر چشمانی که او را با پسر همسایه در حال حرف زدن دیده بود ، آن وقت نا مادری اش الم شنگه یی به پا کرد ، اول فحش و کتک ریحانه بود ، بعد کشاندن موضوع به در و همسایه او که فرصتی به دست آورده بود تا از شر ریحانه خلاص شود ، برای اینکه رابطه آنها را ابدی کند ، حرفهایی بر زبان آورد که ریحانه مجبور شد همان روز از ترس پدر و برادرهایش به خانه خواهرش در شهر فرار کند . اما قضیه چنان در روستا پیچیده بود که جز مرگ راه دیگری نبود . خودش را در انبار خانه خواهرش به آتش کشید . خواهری که او را فهمیده بود و با ناله هایش حوصله مردها را سرمی برد .
از ریحانه و ریحانه های دیگر چیزی جز خاطره روزی که خودشان را به آتش می کشند باقی نمی ماند . خبری که همه جا پخش می شود ، مردم با شنیدن آن افسوس می خورند (( حیف شد )) ، (( طفلی چقدر عذاب کشید )) ، (( مثل یه دسته گل بود )) ، (( خدا بگم فلانی را چه کند )) ....
خبری که بر صفحات حوادث روزنامه ها نقش بسته و مو به تن خوانندگان سیخ می کند . آیا تا به حال دچار سوختگی شده اید ؟ مثلا انگشتان ، موقعی که به ظرف غذای روی اجاق دست می زنید ؟ سوزش شدیدی دارد و براحتی ول کن نیست ! حالا تصورش را بکنید یک دخترچهارده ساله وقتی با ریختن نفت به سر و رویش خودش را به آتش می کشد چه حالی پیدا می کند . آتش تمام وجودش را فرا می گیرد ، گیس های بلندش را ، چشمان زیبا و صورت معصومش را جیغ می کشد ، دست و پا می زند ، خودش را به درو دیوار می کوبد ، اما آتش قانون خودش را دارد و هیچ منطقی را بر نمی تابد ، همانند قانون کهنه جهل و نادانی که دخترک را به دامن این آتش سوق داده است . از آن دختر ظریف با آن خنده های ریز و نگاه های شیطنت آمیز ، توده یی در هم از گوشت و استخوان و لباسهایش بر جای می ماند ! چرا ؟ محمد دهگانپور کارشناس امور آسیب دیدگان اجتماعی سازمان بهزیستی می گوید : این پاسخ فرد به وضعیت اجتماعی موجود است. نوع ابزاری که برای خودکشی انتخاب می شود نشان دهنده ساختار روانی و پیامی است که فرد می خواهد به جامعه برساند تا بیشتر آنها را تحت تاثیر قرار دهد ، چنین حالتی در اعتراض های سیاسی نیز دیده می شود. واقعیت این است که راه دیگری وجود ندارد کسی به خواسته های آنان توجه نمی کند ، عموما در وضعیت عادی ، حق حرف زدن ندارند ، چه رسد به زمانی که از دید جامعه انسانهای گناهکارنیز شناخته شوند . در واقع ریحانه با هیچ منطقی نمی توانست بی گناهی خود را ثابت کند و تا آخر عمر باید نگاههای سنگین دیگران و نزدیکانش را که او را به چشم یک دختر هرزه می دیدند تحمل کند ، آخر سر هم مجبور بود با پیرمرد ی از روستای دیگر ازدواج کند ، در سایر موارد هم ، زن مجبور است که تحمل داشته باشد تحمل فقر ، تحمل کتک ، تحمل شوهرمعتاد ، هر گونه اعتراضی او را به بی لیاقتی متهم خواهند کرد ، او خودش را به آتش می کشد تا آنجا که می تواند خودش را نشان دهد ، جیغ و داد بکشد و همه بی تفاوت های پیرامونش را برای خاموش کردنش به شتاب وا دارد ، تا حداقل کسی متوجه او باشد که احساس دارد و سوختن را می فهمد ......
دهگانپور درخصوص وضعیت اجتماعی مناطقی که بیشترین آمار خودسوزی را دارند می گوید : در این مناطق ( غرب کشور ) جامعه ظاهرا شهری شده است اما زیر ساختهای آن همچنان قومی و قبیله یی باقی مانده است . زیر ساخت هایی که با توسعه اجتماعی همخوانی ندارند در نتیجه قشر جوان جامعه با تعارض مواجه می شود . عناصر فرهنگی کهنه و متحجرانه این زیر ساخت ها حتی خودکشی را به این جوانان تحمیل می کنند ، مثلا تا گفته شود (( دخترت با فلانی دیده شده ؟ )) پدر یا برادر دختر ضمن تنبیه به او می گویند (( خودت را تا صبح می کشی )) .
این کارشناس روانشناسی در ادامه می گوید : عدم توسعه متعادل در مناطق غرب بویژه ایلام ، زمینه این قبیل حوادث را فراهم کرده است . ما از حقوق زنان حرف می زنیم ، شعار می دهیم ، و در رسانه های خود حضور آنان را منعکس می کنیم ، اما این وضعیت بطور کامل در کشور حاکم نیست ، در بسیاری از مناطق فشارهای سنتی همچنان رواج دارند ، برای همین زمانی که جوان تحت تاثیر این شعارها عمل می کند از سوی این سنت ها ی کهنه سرکوب می شود . کارشناس امور آسیب دیدگان سازمان بهزیستی درباره راهکارها و برنامه های پیشگیرنده در این خصوص می گوید : نمی توان یکشبه عناصر کهنه و متحجر فرهنگی مربوط به دوره پدر سالاری را از بین برد و یک پدربزرگ را عوض کرد تا مثل نوه خود فکر کند ، نیاز به برنامه ریزی های گسترده دارد باید فرهنگ جدید را به اشکال مختلف آموزش داد و جو موجود را باز کرد.
وی درادامه می گوید : وقتی در محیطی خودکشی روی می دهد نباید افراد دیگر آن محیط را به حال خود رها کرد این محیط را باید زیرنظرگرفت و با ارایه خدمات مددکاری و روانپزشکی از بروز پیامدهای بعدی جلوگیری کرد ، اما این مراقتب ها صورت نمی گیرد حتی فردی که خودکشی کرده پس از یکسری خدمات صرفا پزشکی به حال خود رها می شود ، در حالی که بیش از یک سوم این افراد دوباره خودکشی می کنند .
تا همین اواخر بحث خودسوزی تنها به مناطق غرب کشور خلاصه می شد ، اما اخبار مربوط به استان های قزوین ، مازندران و فارس نشان می دهد که باید این پدیده را به شکل جدی در مناطق مختلف کشورریشه یابی کرد . اخباری که بیانگر کاهش سن خودسوزی و افزایش موارد آن است ، متاسفانه به دلیل محافظه کاری های اجتماعی آمار و اطلاعات دقیقی از خودسوزی زنان دردست نیست ، تحقیقات انجام گرفته نیز منطقه یی و استانی بوده و عملا آماردقیقی از نرخ خودکشی و خودسوزی درکل کشور ارایه نمی دهند . با این حال در بیشتر این تحقیقات اختلاف ها و کشمکش های خانوادگی ، فقر ، ازدواج تحمیلی ، اعتیاد ، تشدید فشارهای سنتی بر زنان به عنوان عوامل خودسوزی افراد درنظر گرفته شده است . آمارهای منطقه یی نشان می دهد که خودسوزی درسالهای اخیرافزایش یافته است . به عنوان نمونه در استان ایلام آمار خودسوزی 14 درصد درصد هزاز نفردرسال 75 به 29 درصد درصد هزار نفر در سال 80 رسیده است . درهمین سال آمار استان کرمانشاه 31 درصد و همدان 28 درصد در صد هزار نفر گزارش شده است .
افزایش این آمارها و مشاهده موارد خودسوزی در استانهای دیگر نشان می دهد که شعارها و برنامه های فرهنگی مبتنی بر حفظ حقوق و آزادی زنان و جوانان بطورکامل تحقق پیدا نکرده است .
آیا شوهر بی عیب وجود دارد؟
با گذشتن سال های اول ازدواج، شادی ها یکی پس از دیگری رنگ می بازند و روزی به خود می آییم و می پرسیم چه اتفاقی افتاد؟ چرا همه چیز به این زودی عوض شد؟
با گذشتن سال های اول ازدواج، شادی ها یکی پس از دیگری رنگ می بازند و روزی به خود می آییم و می پرسیم چه اتفاقی افتاد؟ چرا همه چیز به این زودی عوض شد؟
خانمی می گفت : وقتی در ابتدای زندگی زناشویی هستیم، همه چیز در اطرافمان شیرین و دلچسب و همه لحظات زندگی مملو از شادی و خوشحالی است؛ و هرگز تصور نمی کنیم که روزی این احساسات خوش و سبکبالی خیال، تبدیل به شرایط ناهموار و دشواری های پی در پی در زندگی شود. اما طولی نخواهد کشید که با گذشتن سال های اول ازدواج، شادی ها یکی پس از دیگری رنگ می بازند و روزی به خود می آییم و می پرسیم چه اتفاقی افتاد؟ چرا همه چیز به این زودی عوض شد؟ آیا گذر ایام بود یا حضور بچه ها و افراد دیگر که این تغییرات را سبب شد؟
ازدواج کلمه ای جادویی نیست که بتواند همه نیازهای ما را برآورده سازد. مورد دیگر این است که باید همسر خود را همراه با محاسن و معایبش بپذیرید. البته پیشنهاد نمی کنیم بی انصافی، بی رحمی، بی نزاکتی و رفتارهای ناشایست او را برای همیشه تحمل کنید، زیرا آدمی قادر است رفتار خود را اصلاح کند؛ اما فراموش نکنید هرگز قادر نیست ماهیت خود را عوض کند.
ما نمی توانیم گذر زمان را متوقف یا حضور بچه ها را در زندگی کتمان کنیم، اما می توانیم پایه های زندگی را براساس این واقعیت ها بنیان نهیم و بکوشیم روزهای شاد اول ازدواج را در زندگی تکرار کنیم. اما چگونه؟ آیا همان طور که لوئیز برد در کتاب «چگونه شوهران خود را شیفته خود کنید» می گوید، باید هر روز یک دسته گل تازه تهیه کنید تا شوهرانتان هنگام آمدن به خانه غافلگیر شوند؟ یا با پوشیدن یک لباس نو سعی کنید از خشکی و یکنواختی زندگی بکاهید؟ آیا باید به نصیحت گروهی از زنان گوش فرا دهید و به زندگی و بچه های خود بی توجه باشید و هر روز در پی تغییر لباس و مدل موی خود باشید تا در نتیجه چنین کاری شوهرانتان آمدن به خانه را به رفتن به هر جای دیگر ترجیح دهند؟ یا باید شیوه گروهی دیگر از زنان را پیش بگیرید و به محض این که شوهر به خانه آمد، ناله سر دهید و شکایت کنان سعی کنید مشکلات کوچک زندگی را بزرگ جلوه دهید تا با جلب محبت و ترحم او اندکی زندگی را خوشایندتر جلوه دهید؟
اما هیچ کدام از این ظاهر سازی های فریبنده، به تنهایی نمی تواند مؤثر باشد و از بروز اختلافات و مشکلات زناشویی جلوگیری کند؛ بلکه باید بکوشید تا «شوهران خود را دوستان خود کنید»!
برای ایجاد این صفا و صمیمیت لازم است موانع را شناسایی کنید و آنها را یکی پس از دیگری از سر راه بردارید. ریچارد آستین می گوید: «یکی از بزرگترین موانع بر سر راه خوشبختی توقعات بیش از حد است». زیرا گروه بی شماری از جوانان، برداشت غلطی از ازدواج دارند و همواره می پندارند ازدواج معجزه ای است که اگر در زندگی آنان به وقوع پیوندد، تمام مشکلات را حل، و زندگی را شیرین و شاد می کند. آنها با چنین تعبیر نادرستی، اقدام به ازدواج می کنند و پس از مدتی درمی یابند که آنچه در ذهن داشته اند، رؤیایی بیش نبوده است. گروهی دیگر بدون در نظر گرفتن توانایی و سلامت روح و روان همسر خود، سعی می کنند همه کارهای شاق و پر زحمت را به او بسپارند و با این روش هرگونه فرصتی را برای به وجود آمدن روابط دوستانه و صمیمی از بین می برند. از نظر روانی هر انسانی نیازهایی دارد، مانند مطرح شدن، پذیرفته شدن، ایمن بودن و تعلق داشتن که هر یک از این نیازهای درونی تا حدودی در ازدواج برآورده می شود. زن و شوهر می توانند در به وجود آوردن حس خوب زیستن به یکدیگر کمک کنند، اما هیچ کدام قادر به آفرینش شادی و خوشبختی مطلق برای دیگری نیستند.
ما انتظار داریم دیگران هر کاری که از دستشان بر می آید، برایمان انجام دهند، در حالی که خود کمترین توجهی به خواسته های آنها نمی کنیم. می خواهیم از اشتباهات ما چشم بپوشند، اما خودمان کوچکترین گذشتی در مورد رفتار بد آنها نداریم. شما می خواهید شوهرتان از هر نظر بی عیب باشد، در حالی که از عیب های خود بی خبرید. همیشه سعی دارید عیوب او را برشمرید و ناله و شکایت کنید که چرا این شوهر آن طور که باید باشد نیست؛ چرا قادر نیست مرا درک کند؟ حتی گروهی از زنان پا را از این هم فراتر نهاده، سعی می کنند شخصیت شوهر را درهم ریخته، دوباره آن را آن طور که می خواهند شکل دهند یا او را مجبور کنند آن طور که می خواهند باشد، نه آن گونه که هست. البته فقط زن ها نیستند که مرتکب چنین اشتباهی می شوند؛ کم نیستند مردانی که همواره از زنان خود خرده می گیرند. به هر حال فراموش نکنید هیچ توهینی بزرگتر از این نوع عدم پذیرش ها نیست.
اولین گام برای به وجود آوردن یک زندگی زناشویی موفق ، پذیرفتن واقعیت هاست.
از جمله واقعیت هایی که باید درک و پذیرفته شوند، معنای ازدواج است؛ باید دانست ازدواج یک نوع شرکت است که نیاز به رعایت اصول و قوانینی دارد. ازدواج کلمه ای جادویی نیست که بتواند همه نیازهای ما را برآورده سازد. مورد دیگر این است که باید همسر خود را همراه با محاسن و معایبش بپذیرید. البته پیشنهاد نمی کنیم بی انصافی، بی رحمی، بی نزاکتی و رفتارهای ناشایست او را برای همیشه تحمل کنید، زیرا آدمی قادر است رفتار خود را اصلاح کند؛ اما فراموش نکنید هرگز قادر نیست ماهیت خود را عوض کند. اجازه دهید این مسئله را با یک مثال بیشتر بررسی کنیم.
برای ایجاد این صفا و صمیمیت لازم است موانع را شناسایی کنید و آنها را یکی پس از دیگری از سر راه بردارید.
فرض کنید شما با مردی که اهل مطالعه یا تفریحات آرام است ازدواج می کنید؛ انتظار نداشته باشید بعد از ازدواج او به مردی شلوغ و پر سروصدا که اهل تفریحات و برنامه های مهیج است تبدیل شود. ممکن است شوهرتان همان فلسفه شما را در زندگی نداشته باشد یا تفریحات مهیج مورد پسند او نباشد. نخواهید که او کاملاً عوض شود. ممکن است همسرتان نتواند تاجری موفق یا ورزشکاری مشهور شود، اما مثلاً می تواند کارمندی خوب و متعهد باشد. باید بدانید همه انسان ها از ذوق و استعداد یکسان برخوردار نیستند. اگر همسر شما در زمینه تجارت، ورزش یا هنر موفق نیست و ذوقی نشان نمی دهد، نباید به خودتان اجازه دهید که درباره اش بد قضاوت کنید و او را مورد ارزیابی نادرست قرار دهید. نباید هر روز یأس و ناامیدی نشان دهید و مثلاً بگویید چرا شوهر من مثل شوهر خواهرم نیست که فلان ماشین آخرین مدل را داشته باشد یا چرا مانند شوهر دوستم سرشناس و معروف نیست. همان طور که شما نمی توانید مثل دوست یا خواهر خود باشید، شوهر شما نیز نمی تواند مثل شوهران آنها باشد!
اگر به انجام چنین کارها و تکرار چنین حرف هایی در زندگی ادامه دهید، نه تنها شوهر خود را نسبت به زندگی دلسرد کرده اید و او را به شدت آزرده خاطر ساخته اید، بلکه این رفتار شما مقدمه ای خواهد شد برای از هم پاشیدن زندگی...
بنابراین فراموش نکنید که پذیرفتن واقعیت ها زیربنای هر نوع موفقیت و روابط سالم است.
منبع : سایت آفتاب